پارمیس مامان

بهترین هدیه ی زندگی.............

تولدت مبارککککککککک بهترینم .................

دو سال از اومدنت گذشت انگاری اصلا این دو سال از عمرم حساب نشد نمیدونم چطوری گذشت و تو در کنار این ندونم ها بزرگترو بزرگتر شدی و هر روز بیشتر از دیروز عزیز تر ....مثل برق و باد گذشت انگاری همین دیروز بود که بلافاصله بعد از به هوش اومدنم صدای گریه ات که تموم بیمارستانو گرفته بود و شنیدم آخ که چه حالی داشتم تواون لحظه وصف ناپذیر....نمیدونستم این قدر شیرینه بچه .....

پارمیس مامان.....مونس مامان.....همه کس مامان....اون موقع که تو رو نداشت چیکار میکردم من انگاری قبل تو یه فایلی بود که همش پاک شده و هیچ آثاری ازش باقی نمونده .انگاری منم دوسالمه چون منم زندگیو با تو شروع کردم امیدم......

پارمیسی خیلی شیطون شدی مادر از در دیوار میری بالا از هوش و تدبیر و عقل و ادب و هر چی بگم کم نداری مادر فقط و فقط حرف نمیزنی چون تنبلی و خیال نداری به حرف بیافتی عزیزکم آخه چرا؟!

فقط مفهوم میرسونی منم که مترجم همیشه در صحنه..........

ولی خیلی هوای منو بابا داری جیگل من ......

الهی که مامان فدای تو بشه که اینقدر مهربونی اینقدر بامرامی دختر کوچولوی من

امسال تولد نگرفتیم ولی مثل یه تولد بزرگ کادوهای خوبی جمع کردی همه اومدن و کادو برات آوردن از بس عزیزی

و هم رفتیم آتلیه یه عالمه عکس گرفتیم که اونقدر گریه کردیم فقط تونستیم سه تاشو انتخاب کنیم از بین اینهمه عکس ولی باز خوبه که اونارو تونستیم جدا کنیم ....آخه تقصیر مامانی بود موقع خواب شما وقت گرفته بودم شما هم بدقلق شدی ممنو ببخش نانازممممممم

عکسا آماده نشده شد میزارمممممم

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390ساعت 19:6  توسط مریم  | 

دخترک 21 ماهه...........

بعد از مدتها وقت کردم برای گلم ......عروسکم........مطلب بنویسم

نمیدونم از کجا شروع کنم...........نمیدونم از کدوم کاراش بگم............... فقط اول اینو میگم که عاشقشممممممممم بدون اون حتی یک ساعتم برام جهنمه ....نمیدونم این حس مادری یا مهر مادری چیه که همه سختی ها رو برام آسون کرده و حتی وقتی میخوام غر بزنم یه چیزی درونم تشر میزنه که نگووووووو با سختی هاش هم حال کن.......پارمیس مونسم شده دوستم شده همه کسم شده 



کمی زبون باز کرده ولی میتونه مفهوم حرفاشو برسونه و منم خوبببببببببببببببببب میگرم جریانو بعضا باباش خندش میگیره که تو از کجا فهمیدی اخه این چی میگه ما اینیم دیگهههههههه

ماما..................بابا

نانا.........همون فرنازه

مان.........همون پیمانه

دوووووووو........همون شکوفه است

دایییییییی.......آله

ن با کسره ...نگین

ن با فتحه.....نسترن

نانای..........یعنی مامان آهنگ بزار نانای کنم (توپ میرقصه دخملم)

جوجو

دوووووووووو........دوغ

دیی..........یعنی سلام

ایی.........یعنی الو

همینقدر فعلا حضور ذهن دارم

شیرین کاریاش با خرابکاریاش در همه بعضا نمیشه جداش کرد

وقتی باباش از در میاد چنان میره پیشواز که انگشت به دهن میمونیم هر روزم بهتر از دیروز

نی نی ممه میده لباسشو میزنه بالا میگه می می

قاتل کشوی قاشق و چنگال آشپزخونه است نمیدونم این دخمل چه آزاری داره که من هر روز یه چند باری باید مرتب کنم

یه چیزی که برام خیلی خیلی جالبه اینه که اصلا بستنی دوست نداره هر کی هم میشنوه تعجب میکنه تو این مورد هم مانند موارددیگر به پدرش رفته آخه یکی نیست بگه دختر تو نمیخواد یه عادتت یه چیزت به مادرت بره هان؟!

یه قندون قند بزاریم جلوش تموم میکنه در ظرف سیم ثانیه

خیلی زود رنجه تا بهش میگیم بالا چشت ابروئه میپره میره اتاقش صدای الکیه گریه در میاره که ما بریم منت کشی

شبا حتما باید پیش من بخوابه وگرنه صد بار تا صبح باید برم اتاقش نمیدونم چیکار کنم تا بتونه بدون من بخوابه!!!

از همه مهمتر اینکه خوب غذا میخوره گوش شیطون کر کم و زیاد داره ولی همه چی میخوره یعنی عادت کرده

خیلی وابسته است به سینه ولی سعی دارم به زودی زود از شیر بگیرمش چون دیگه وقتشه خدا کمکمون کنه

پارمیسم از خدا بازم هم ممنون برای دادن دختر سالم و شیرینی مثل تو به همون خدا قسم که عاشقتممممممممممممممممممم


+ نوشته شده در  دوشنبه ششم تیر 1390ساعت 15:13  توسط مریم  | 

نگینم عزیزعمه بهترین دوست پارمیسی........... تولدت مبارک ..............

خدای اطلسی ها با تو باشد

پناه بی کسی ها با تو باشد

تمام لحظه های خوب یک عمر

به جز دلواپسی ها با تو باشد

نگینم عزیزمممممممممممم تولدت مبارک



پارمیس و نگینی

پارمیس از اول تا آخر گیر داده بود به دوچرخه ی نگین


پارمیس و دوست جوونیش نسترن


پارمیس و بابایی


به زور رو سرش نگه داشت تا عکس بگیرم وای از دست ایندختره که آروم و قرار نداره


+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم فروردین 1390ساعت 14:21  توسط مریم  | 

ورود به سال نود و نوزده ماهه شدن ...........

مامانو ببخش کوچولویه نازم که با این همه تاخیر دارم برات مطلب مینویسم نازکم.....البته یه کوچولو هم تقصیر شما هستا چون یه کمکی شیطون شدی مامان نمیرسه بشینه فکرشو جمع کنه برات وبلاگ آپ کنه

سال 89 هم تموم شد با تمام خوبیاش و بدیاش و تو برای بار دوم وارد سال جدیدی شدی و دومین سال رو نو کردی ....خدا رو شکر که با بزرگ شدن تو هر سال ما قشنگ تر از پارسالمونه دختر ماهم

از شیرینکاریات بخوام بگم زبانم قاصره ...........از خرابکاریات بخوام بگم بازم زبانم قاصره ........از غذا نخوردنات بخوام بگم باز هم زبانم قاصره..........از هوشت بخوام بگم بازم زبانم قاصره.........

ولی از هر کدوم یه اشاره ایی میکنیم:

شیرین کاری(شیرین زبانی):بابایی اونم با چه غلظتی.........مامانی اونم با چه سردی.........ناناز(فرناز).......مان(پیمان)........درررررررر(دربیار)............دد.......به به........آآآآ(آب).....تا میگم بابا کو خود بابا جلوش نشسته میره جلو عکسش با چه ذوقی بابا رو نشون میده............تا میگم دد بریم هر کاری که بگم انجام میده که ببریمش دد.......با سرعت نور میدوئه جلوشم نمیبینه بعضا هم صدمه میبینه ........تا میخوام لباس پهن کنم دونه دونه لباسا رو میده بهم تا من پهن کنم بلند هم داد میزنه مامانیییییییییییییییییی ........دو تا انگشتو میکنه تو مماخش حرف میزنه .........تا میگم پارمیس شصت بده سریع پاشو میاره بالا تا من شصت تپل و کوتاشو بخورمممممم........اعضای بدنشو کامل میشناسه .....پارمیس چشماات کو چشمک میزنه پارمیس زبونت کو زبون درازی میکنه پارمیس گوشات کو با تمام قدرت میکشهپارمیس موهات کو با انگشتش نشون میده پارمیس دماغت کو انگشت میکنه تو مماخه کوچمولوش پارمیس دستات کو به علامت تسلیم دو تاشو میاره بالا پارمیس پاهات کو دونه دونه پاهاشو میاره بالا ..............کامل میفهمه چی میگم پارمیس اینو بده پارمیس بیا پارمیس نکن پارمیس بشین الی ماشالله

خرابکاری:یه بند عین این فوضولا سرت تو کشو کابینته ......کمد خودتو که باز میکنه لطف میکه لباسای تا شده رو یهو میریزه بیرون کار چند بار در روزشه ......در این مورد کوتاه کنم بهتره چون زیاده

هوش:امکان نداره چیزی که میدونه برای کیه رو بده به یکی دیگه بکششیش هم نمیده کوچیک ترین وسیله ی شخصیه همه رو میدونه الهی فداش شمممممممممممم

غذا نخوردن:غذا که نمیخوره یه بند فقط بدوئه به زور گریه و التماس یه چیزی اگههههههههههه بخوره اونم که نمیخوره ولی باز جای شکرش باقیه که شیر خوب میخوره لااقل قد بکشه نخواستیم فربه شه

حالا چند تا عکس بعد از مدت ها از جوجو بزارم

قربون اون چشات بشم که اشک توش حلقه زده مادری

اینم سفره هفت سین ما که بعد از دقایقی متلاشی شد


در انتظار تحویل سال


اولین عید دیدنی خونه مادربزرگی

سیزده به در (طالقان)

آماده رفتن به عروسی ولایت بابایی خونه ی حاجی بابا

پی نوشت:با همه این تفاسیر که شیطونی و دوره ی سختی برای نگهداریته و پر از خطره ولی باز خدا رو شکر میکنیم باشد که لیاقت داشته باشیم که از این نعمت زیبای خدا درست نگهداری کنیم

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم فروردین 1390ساعت 2:18  توسط مریم  | 

16 ماهگی هم تموم شد............

مثل برق و باد میگذره و دختر کوچولویه من روزبه روز بزرگتر میشه و قد میکشه و حرف میزنه

من هم در کنارش روزهامو هر روز قشنگ تر از دیروز سپری میکنم

نمیدونم همه مادرا این حس رو دارن  که حتما همینطوره که بدون پارمیس هم یک لحظه نمیتونم نفس بکشم

بوم بوم قدمهای کوچولوش وقتی تو خونه بدو بدو میکنه و مامان مامان گفتنش که دلمو آب میندازه خواستم احتیاجاتش با زبون بی زبونی البته با جیغ بنفش منو فداش میکنه  اون موهای فرفری که من میگم قرقریش که همیشه بهم ریخته است و همیشه بوی خوب میده اون مهربونیاش که تا موی منو میکشه من دردم میاد میاد و خودشو مثل پیشی به من نزدیک میکنه و از دلم در میاره...تا بهش میگم نه میدونه اون کارش اشتباهه سریع دست میکشه بدون هیچ اعتراضی......تا نازش میدم خودشو لوس میکنه از هر جای خونه خیز ور میداره میاد بغلم.......تا باباش میاد خونه میره استقبالش اونم با چه شکوهی که همه خستگیشو از تنش در میاره و اون بابا بابا گفتنش که خودش یه دنیاست......تا باباش دعواش میکنه میپره بغل باباش تا از دلش در بیاره نمیاد سمت من میدونه که اینجور مواقع تحویلش نمیگیرم  همینطور بلعکس......شبا رسمو میکشه تا بخوابه آقای پدر هم هیچ نقشی در خوابوندنش نداره که فقفط غررررررررر میزنه که این چرا نمیخوابه ........همه چیزو متوجه میشه اینو بده..... اون بردار....... اونو نه.....بیا......بشین .........بدو..........بوس بده........ ولی حرف نه خیالی نداره زبونشو بگشاید این دخملیه من.............

تا میگم چشات کوووووو چشمک میزنه ..........تا میگم موهات کو با انگشت فسقلیش نشون میده......تا میگم گوشت کو با همون انگشت ش نشون میده...........تا میگم زبونت کو  میاره بیرون......به همین ترتیب باز جای شکرش باقیه تا زبون وا کنه

عاشق خاله هاشه و دختر خاله و پسر خاله اونا که باشن نه مامانی میشناسه نه بابایی اونا هم که عاشقشن نمیدونم چطوری بگم که چقدر همدیگرو دوست دارن خودم بعضا متعجب میشم و خندم میگیره حتی بوی تنشونم بعضا میشناسه یه روز بشه دو روز نبیننش منو کشتن

خیلی اجتماعیه هر کی مهمون بیاد خونمون اول میره استقبال و بعد میره بغلشون و اونم اینطوری پذیرایی میکنه  فداش شم

از فوضولی هم که نگووووووووووووووووووووووو از همه چیز و از همه جا میخواد سر دراره کابینت.....کمد.......کشوهاش روزی بیست بار مرتبشون میکنم ........زیر تخت.......زیر مبل تا بهش میگم پارمیس فلان چیز کو میدوئه میره میخوابه جلو مبل زیرشو نگاه میکنه و ما رو مجبور میکنه مبل رو بلند کنیم

عاشق حمومه کماکان........امان از وقتی که بره سراغ جاکفشی واااااااااای تا اتاقا رو کفش بر میداره البته دور از نظر من وقتی من سرم گرمه تو آشپزخونه ایی جایی

این دخمل من خیلی شیطونیا داره اونم با دهن بسته پستونک به دهن فقط میریزه

یکی میبینتش میگه وای مریم چه ساکته تو دلم میگم از من بپرس

باز هم خدا رو شکر میکنم بابت این نعمت بزرگش

پارمیس و گربه ایی که دست از سرش بر نمیداشت

 پارمیس فوضول و عاشق تل

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم بهمن 1389ساعت 17:9  توسط مریم  | 

7 سال از کنار با هم بودنمون گذشت.........

خوشبختی من در بودن باتو است و روز رسیدن به تو تقدیر خوشبختی من است

تو آمدی و عمیق ترین نگاه را از میان چشمان دریایی ات به وصال قلبم نشاندی

زیباترین گلهای دنیا تقدیم به تو ، بهترین عشق دنیا

روز یکی شدنمان را تبریک میگم

بهرام عزیزم بابت همه چیز ازت ممنونم بابت همسر خوب بودنت بابت بهتریم بابای دنیا بودنت 

خوشبحال من خوشبحال پارمیس

بعضا از اینکه زود ازدواج کردم ناراحت میشم و تو فکر میرم ولی وقتی تو رو کنارم میبینم دیگه همه چیز فراموشم میشه واحساس غرور میکنم

و امیدوارم تو هم همین حس منو داشته باشی و تونسته باشم همسر خوبی برات باشم 

به امید جاودانه بودن همیشگیه عشقمان

عکسامونو میتونین تو ادامه مطلب ببینید

  


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه دوم بهمن 1389ساعت 12:16  توسط مریم  | 

اولین برف بازیه پارمیس من........

بلهههههههههههه در عرض یک ساعت یهوو زمین سفید شد و پارمیس خانوم لباس گرم به تن کرده و راهسپار کوچه جهت برف بازی گشته......

فقط میدوییدی من دنبالت آخ که تو چقدر بی احتیاطی نمیگی لیز میخوری دخمل

آماده رفتن به بیرون جهت دوویدن

چقدر برف زیباست روح ادم تازه میشه

قربون برم اخه من

من نمیدونم اخه جای خوابیدنه اینجا بلند شو دخمل

اینجا دیگه خود ادم برفی هستی

خدایا بابت همه نعمت هایی که به ما دادی شکرت به خاطر دختر سالم و ساکتت هم شکرت

خدایا بابت سلامتیمون شکرت

بابت داشتن همسری خوب هم شکرت

هر چی بگم بازم کمه شکرت شکرت شکرت................

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم دی 1389ساعت 15:23  توسط مریم  | 

مسابقه ی نی نی سایتی

بالاخره ما اول شدیم  مبارک باشه سوسول من دختر جینگوله من

فدای اون شکل ماهت ایشالله تو مراحل بزرگتر تو زندگی برنده شی

پی نوشت:از مرضیه جوون هم کمال تشکر را داریم که زحمت این شاهکار رو کشیده

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم دی 1389ساعت 15:10  توسط مریم  | 

15 ماه از زندگی قشنگ هم گذشت.....

دردونه ی مامان.........مهربون مامان.......

۱۵ ماه دیگه هم گذشت و تو بزرگتر شدی فدات شم

خیلی شیطون شدی یه بند راه میری اگه یه کیلومتر شما به پات ببندیم معلوم نیست چه عددی رو تاآخر شب نشون میده

به دامنه لغاتت باز اضافه نگشت فکر کنم اگه ادامه دار شه این مسئله به تخم کفتر باید پناه ببرم

تا صبح یک بند شیر میخوری بعضی وقتا کلافه میشم و به خودم میگم از شیر میگیرمش ولی فرداش پشیمون میشم میگم من کیم که نعمتی که خدا به بچم داده ازش بگیرم خدا جوون ممنونم

همش میخوای بریزی به هم  همه جا روبعد بازی کنی خب اینم روش پارمیسیه دیگه

این ماه برای عاشورا تاسوعا رفتیم ولایت پدر مریض و آش و لاش برگشتیم الانم که الانه مریضی تا صبح شیپور میزنی یه بند

رفتیم پیش دکتر ریاضی مثل همیشه از همه چیز راضی بود وزنت هم یک کیلو اضافه شده بود ۱۰۷۰۰

برای مریضیت هم دارو داد گفت چیزحادی نیست خدا رو شکر

دکتر با اون دستگاهی که گوش رو نگاه میکنن تو رو معاینه کرد بعد رفت پشت میزش که نسختو بنویسه تو اونو برداشتی کردی تو گوشت دکتر خودکارشو انداخت گفت هزار ماشالله به این دخمل باهوش کلی قربون صدقت رفت

غذا کم میخوری چه کنم من با توووووووووووووووو

۱۵ ماهگیه پارمیس به روایت تصویر......

اوشششششش سوسوله منوووو

در حال صعود و فضوووووولی

مامانی بزار به بی افم بزنگم

در حال لمبوندی البته اولشه بعد از عکس بلند شد رفتی

اینجا هم در حال صعود

دخمل کدبانوی من داره چایی میریزه بچم تمرین خاستگاری میکنه

شما شباهتی بین این دو تا جوجو میبینین؟؟؟؟؟

در حال دوویدن آروم قرار نداری کهههههههههه مادر

در حال برگشتن از سفر و تو مریض و بی حال مامانت فدات شه

 

تازگیا یاد گرفتی میری بالای صندلی با موس بیچاره کشتی میگیری

و در آخر: دومین شب یلدای دخملم ایشالله ۱۰۰ مین یلداتو جشن بگیری امیدم

مامانی میزاری از این قرمزه بخورم

پس از این بخورم؟؟؟؟!!!!!

اینم ذوق مختص پارمیسی

لوس میشویم برای بابا بعد از یک عالمه خوراکی خوری ولو میشویم رو پای بابایی

خدا جوون بابت همه این خوشی هایی که بر ما ارزانی داشتی ازت ممنونیم و شاکر هزاران بار شکرت

پی نوشت:ببخشید عکسا زیاد شد آخه خیلی وقت بود عکس نزاشته بودیم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم دی 1389ساعت 18:26  توسط مریم  | 

محرم آمد............

دومین سالیه که با دختر نازم عزای سیدالشهدا رو برگزار میکنیم خدا جونم شکرت.نمیدانم چه رازی تو این دهه محرمه که باعث میشه تطهیر روح میشه آدم  من که اینطورم انگاری از مادر متولد شدم میخوام برای همیشه خوب باشم و خوبی کنم نمیدونم این اشک هاست که دل رو میشوره یا لطف امام حسینه.....یادش بخیر با مامانم میرفتم هیئت اگه یه شب منو نمیبرد سقف و زمینو یکی میکردم تو هیئت خوابم میگرفت رو پای مامانم بدون هیچ خجالتی میخوابیدم چه روزای بی دغدغه ایی .........پارسال رفتیم همایش شیرخواران امسال هم برنامه داریم اگه توفیقش پیدا شه

نمی دانم زینب بود که به من آموخت یا حسین ...

 نمی دانم خدا بود یا آسمان ؟

 مگر فرقی هم می کند ...

به هر حال به من آموخت که رفتن در پیش دارم ...

راضی باشم .. راضی ، از این که گذشته دیگر گذشته ..

                           و آینده بر من سایه افکنده ...

هر روز که خورشید را می بینم ...

                           گام بر می دارم تا دلم آرام شود

هر روز بخشی از سایه کنار می رود ...

                            تا چهره ی ماه تو نمایان تر شود

بی شک تو بزرگ ترین دارائی من هستی ...

+ نوشته شده در  شنبه بیستم آذر 1389ساعت 4:13  توسط مریم  | 

مطالب قدیمی‌تر